چهار سخن تکان دهنده

زاهدی گوید: سخن چهار کس مرا سخت تکان داد.

اول : مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد و او گفت : ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم : مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم: کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.  گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

/ 5 نظر / 45 بازدید
اسفندیار فتحی

درود حسن جان مثل همیشه انتخابت ناب بود، ناب ناب سخن اول مرا به یاد حکایتی انداخت که نمی دانم منبع آن کجاست ولی گویند مردی فقیر وارد مجلسی شد که پیغمبر در ان حضور داشت، فردی خود را کنار کشید و پیغمبر فرمودند: آیا ترسیدی که فقر او به تو هم سرایت کند؟ سخن دوم هم به یاد شعر پروین: گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست سخن سوم را بسیار دوست داشتم و راستی این روشنایی و خاموشی از کجاست؟ آیا بدون منبع می باشد؟ سخن چهارم هم به یاد این شعر : تو مو می بینی و من پیچش مو تو ابرو من اشارتهای ابرو وکسانی که فقط ظاهر را می بینند و .... تولدت هم خیلی مبارک [گل][گل][گل] سبز باشید

احمد

تلخ است عطای خلق هرچند که دوا باشد حاجت زکه میخواهی جایی که خدا باشد ----------- بیگانگی نگر که من ویار چون دوچشم همسایه ایم وخانه هم راندیدهایم ------------ توهم در آینه حیران حسن خویشتنی زمانه ایست که هرکس به خود گرفتاراست

بهزاد

محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت مست گفت اي دوست اين پيراهن است افسار نيست گفت مستي زان سبب افتان و خيزان ميروي گفت جرم راه رفتن نيست ره هموار نيست گفت مي بايد تو را تا خانه قاضي برم گفت رو صبح اي قاضي نيمه شب بيدار نيست گفت نزديک است والي را سراي انجا شويم گفت والي از کجا در خانه خمار نيست گفت تا داروغه را گوييم در مسجد بخواب گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نيست گفت ديناري بده پنهان و خود را وا رهان گفت کار شرع کار درهم و دينار نيست گفت از بهر غرامت جامه ات بيرون کنم گفت پوسيدست جز نقشي ز پود و تار نيست گفت اگه نيستي کز سر در افتادت کلاه گفت در سر عقل بايد بي کلاهي عار نيست گفت مي بسيار خورئي زان چنين بيخود شدي گفت اي بيهوده گو حرف کم و بسيار نيست گفت بايد حد زند هشيار مردم مست را گفت هشياري بيار اينجا کسي هشيار نيست

قبادرستم پور

زندگی رقص پروانه هاست.

فاطمه

سلام آقا حسن ، نوشته هایی که انتخاب می کنی واقعآ پرمحتواست .که از اونا میشه هزاران درس زندگی گرفت .سعی میکنم حداقل به یک جمله کوچیکش هم که شده عمل کنم ... بااحترام فاطمه