حکمت خداوندی

باز هم یه داستان خیلی خیلی زیبا در باره حکمت کارهای حکیم بزرگ رو براتون میذارم.کاش دفعه دیگه که خواستیم از کارهای خدا ایراد بگیریم و اونو نقد و بررسی کنیم یه کم عمیق تر فکر کنیم...

 




تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد
.
مرد خسته، و حیران بود. نجات دهندگان می گفتند: “فقط کار خدا بود که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم


حذف ویرایش نمایش مطلب
ارسال شده در جمعه، ۱ آبان ۱۳۸۸ - ساعت ۶:٠٩ ‎ب.ظ - نظرات: 0
  
نویسنده : حسن ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : حکمت خدا