عشق خدایی

بعضی روزها تو زندگی ما آدما اتفاقاتی می افته که نمی تونیم اونو هضم کنیم و به همین خاطر با زمین و زمان قهر می کنیم و همه رو از کائنات گرفته تا خدا  و سرنوشت و هر کسی رو که تو اون لحظه به یادمون میاد مقصر می کنیم.بعد یه مدت میگذره... اوضاع ذهنی ما کمی آروم میشه.. تازه یادمون می افته که با خودمون  فکر کنیم که اصلا چرا اون اتفاق افتاد...دلیل اصلی اون چی بود؟...فکر و فکر و فکر...یه جرقه... یه نشونه... وبعد شاید بتونیم قسمتی از حکمت اون اتفاق رو درک کنیم...تازه اون موقع یادمون میاد که باید بگیم خدایا شکرت....البته اگه بازم نگیم عجب شانسی داشتم...


گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد
  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸
تگ ها : خدا ، حکمت ، سرنوشت ، گنجشک