نمی دونم شما هم  جزو اون دسته از آدمهايی هستين که وقتی می خوان يه کاری انجام بدن يا يه تصميمی رو عملی کنن همه شرايط بايد به نحو احسن براشون مهيا باشه و با وزش کوچکترين نسيم مخالفی ميدون رو خالی می کنن و  تقصير اونو به گردن زمين و زمان می اندازن يا جزو اون دسته از ادمهايی که وقتی تصميم به انجام يه کار می گيرن ديگه هيچ کس و هيچ چيز جلودارشون نيست؟ حتی زمين و زمان....   و مصداق بارز اين بيت حافظ ميشن که:

چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد

                          من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

ولی مطمئنا پسرک قصه ما از اون دسته دومه که هيچ چيز و هيچ کس جلودارش نيست حتی غول فقر...

 چون  خواستن  توانستن  است

 

 

به عظمت يك شيشه شير

 

پسرك با وجودي كه فقير بود اما از راه دستفروشي امرار معاش مي كرد تا بتواند براي تحصيلات خود پول جمع كند.آخر شب فرا رسيده بود و او هيچ نفروخته بود.به شدت گرسنه بود و نمي دانست با اندك پولي كه  در اختيار دارد چگونه خود را سير كند.اما فشار گرسنگي او را بي طاقت كرده بود.به همين خاطر زنگ مغازه اي را زد و منتظر ماند تا صاحب مغازه در را باز كند و در ازاي پول كمي كه دارد اندكي نان به او بدهد.اما تا صاحب مغازه در را باز كزد،پسرك دستپاچه شد و از مغازه دار كه زن جواني بود تقاضاي يك ليوان آب كرد.مغازه دار كه فهميد پسرك گرسنه است يك ليوان شير براي او آورد.پسرك شير را تا ته سر كشيد وبا احتياط اززن پرسيد كه قيمت آن چقدر مي شود.مغازه دار پاسخ داد:

« خداوند به ما دستور داده كه هرگز براي محبتي كه مي كنيم پول درخواست نكنيم!»

پسرك تشكر كرد و رفت.سالها بعد آن پسر جوان ادامه تحصيل داد و به پايتخت رفت و فوق تخصص قلب گرفت.آن مغازه دار سالها بعد دچار بيماري قلبي شدو چون پزشكان شهرش از درمان او عاجز شدند راهي پايتخت شد.به دليل وخامت بيماري پزشك بيمارستان از پرفسور هوارد كلي تقاضاي كمك نمود.هوارد كلي به محض روبرو شدن با زن و مطالعه پرونده اش او را شناخت.با هزينه خود او را بستري نمود و شخصا چندين عمل جراحي گران قيمت بر روي قلب زن مغازه دار انجام داد.سرانجام معالجات موثر واقع شد و بعد از چند ماه مغازه دار از مرگ حتمي نجات پيدا كردروزي كه زمان ترك بيمارستان فرا رسيد،پاكت صورتحساب را مقابل زن مغازه دار گذاشتند او بي اختيار به گريه افتاد چرا كه مي دانست بايد تا آخر عمر هزينه اين بيمارستان را پرداخت كند.اما وقتي پاكت را باز كرد با كمال  حيرت متوجه شد كه در آن نوشته شده است:

« كل هزينه عمل جراحي مساوي يك ليوان شير است»

امضاء:پرفسور  هوارد كلي 

                                                                                  

                                                                                           ( متن قصه برگرفته از مجله موفقيت‌ )

 

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :