امشب عجب تاریک است !

 در سایه سنگین و سکوت مرگبار این شب تاریک هوشیاریم  واپسین لحظات خویش را سپری می کند.  و من ... سرشار از خیالی شوم چشمان خویش را می بندم تا زبانه های آتشین نگاه سنگینم راز جنونم را بر تک ستاره شب نیز  بر ملا نسازد !

آه ،  ای نیروهای اهریمنی !  به سراغم آیید که کینه دیرینه ام به مددهاتان امشب بال و پر خواهد گرفت.

اکنون  روح سرکشم در اطراف منزلش سکنی گزیده و تا ابد چشم بر او خواهد داشت؛  و قلبم تنها برای مرگ قلبش می تپد؛  و دستانم گلویش را تمنا  می کند؛  و پاهایم به  فرمان این هر دو است.

جایی برای درنگ نیست.  می دانم او نیز منتظر است.

در این شبیخون سیاه رنگ نفرت بار،  ارواح ما تا ابد گرفتار خواهند ماند. من و منفور من !  راهی جز این نیست که این فرجام عشق سرخ ما بود... 

اين متن رو يکی از دوستای خوش ذوق و با استعدادم نوشته. من که خيلی خوشم اومد. شما چی؟ نظرتون رو حتما بنويسيد.

 

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :