شمع بياريد
عود بسوزيد
پرده به يکسو زنيد از رخ مهتاب...
شايد

اين از غبار راه رسيده
آن سفری همنشين گمشده باشد
.....

 

دشتها آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد رویید

 

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

نفسی تازه کنیم

 

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه دلها را

علف هرز کین پوشانده ست

 

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

 

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست.

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :