دوستت دارم را بر لبان من مجوي

كه نفسهاي من ،

هر دم،

هزاران بار هجي مي كنند؛ دوس..تت..دا..رم.

و من
آنرا چون چراغي بر فراز غرفه هاي تاريك دل آويخته ام كه زنده بمانم.
چشمهايم را مي بندم .
دوستت دارم را مي بلعم،
تا جاري شود در رگهاي سردم و بسوزاندم كه حيات سيمرغ در آتش است.
دوستت دارم را در روحم مي كارم
كه گندمزاري شود و من در بركت آن سجده شكر بجاي آورم.
دوستت دارم را چون گوشواري زرين به دخترك ساده دلي مي دهم كه هر صبح به شوق ديدنش به آينه بنگرد.
سيناي دل
دوستت دارم را بر لبانم مجوي
كه چشمانم مست نگاه مهربانت است
آن هنگام كه روحم لبريز مي ناب مهرت و دل ساقي حضورت.

بذار بگم من تو رو
اون اندازه دوست دارم
كه ساحل رو دوست دارن
زورق هاي شكسته . . .

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :