آخرين شيون

 

وقت جان کندن من بود، نمی دانستم

تیغ بر گردن من بود، نمیدانستم

گفتم از سوزش عشق است اگر میمیرم

خنجری در تن من بود، نمیدانستم

ساقی ام قاتل من بود، نمی فهمیدم

میکده مدفن من بود، نمی فهمیدم

آن چه در حجم پر از درد گلویم پژمرد

آخرین شیون من بود ، نمیدانستم

تا نمردم بگذارید که فریاد کنم

دوست هم دشمن من بود نمیدانستم

از همان خنده که معنای عطوفت میداد

نیتش کشتن من بود ، نمیدانستم

انچه من با رقه عاطفه پنداشتمش

آتش خرمن من بود ، نمیدانستم

لحظه وصل من و دوست، خدا می داند

وقت جان کندن من بود نمیدانستم

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :