كودك نجوا كرد: «خدایا با من صحبت كن» و یك چكاوك آواز خواند، ولی كودك نشنید. پس كودك با صدای بلند گفت : «خدایا با من صحبت كن» و آذرخش در آسمان غرید، ولی كودك متوجه نشد.كودك فریاد زد: «خدایا یك معجزه به من نشان بده» و یك زندگی متولد شد، ولی كودك نفهمید.كودك نا امیدانه گریه كرد و گفت: «خدایا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم»، پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد. ولی كودك بال های پروانه را شكست و در حالی كه خدا را درك نكرده بود از آنجا دور شد.

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد كرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخ دار به زمین افتاده بود جلب كند. پسرك گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می كند.  برادر بزرگم از روی صندلی چرخ دارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم. برای اینكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم ".

چه خوب که آدمی در زندگی چنان با سرعت حركت نكند كه دیگران مجبور شوند برای جلب توجهش پاره آجر به طرفش پرتاب كنند.

 

 

پسر و پدری داشتند در كوه قدم می زدند كه ناگهان پای پسر به سنگی گیر كرد، به زمین افتاد و داد كشید: آآآ ی ی ی. صدایی از دور دست آمد: آآآ ی ی ی !!
پسرك با كنجكاوی فریاد زد: كی هستی ؟ پاسخ شنید : كی هستی ؟
پسرك خشمگین شد و فریاد زد: ترسو! باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرك با تعجب از پدرش پرسید : چه خبر است؟ پدر لبخندی زد و گفت: پسرم توجه كن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یك قهرمان هستی! صدا پاسخ داد: تو یك قهرمان هستی.
پسرك باز بیشتر تعجب كرد. پدرش توضیح داد: مردم می گویند كه این انعكاس كوه است ولی در حقیقت انعكاس زندگی است. هر چیزی كه بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می دهد. اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را كه بخواهی و هر گونه كه به دنیا و آدم ها نگاه كنی زندگی همان را به تو خواهد داد.

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :