من از تمامیت ارضی یک عشق سخن می گفتم،بر فراز ویرانه ی قلبم.ویرانه های  حاصل از تهاجم ناگهانی چشمانت! و چه کودکانه دروغ می گفتم، شهر در امن و امان است.

 

کاش قلبم درد تنهايی نداشت

چهره ام هرگز پريشانی نداشت

برگ های آخر تقويم عشق

حرفی از يک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سرد عشق را

                            بی خطر پيمود و قربانی نداشت

 

 

عشق را با تمام وجود فریاد خواهم زد،تا به دنیا ثابت کنم " تمام مسیرها به طرف مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد.

 

بیا لبخند بزنیم بدون انتظار پاسخی از دنیا،و بدان که روزی آنفدر شرمنده میشود که به جای پاسخ لبخند،به تمام ساز هایمان خواهد رقصید. باور کن.

 

اولین کسی باش که می خندد،وفتی هیچ دلیلی برای خندیدن نمی بینی،همان زمانی است که بیشترین نیاز به خندیدن است.

 

به دوباره آمدنت كه مي ارزي ... آنقدر نيامدي كه ترانه ها هم طنين تنهايي شد ... به دوباره بودنت كه مي پايم .... آنقدر نبودي كه ترانه ها همه بهانه دلتنگي شد ... به دوباره ها به طنين دل تنگي ...وبهانه تنهايي به نيامدن وبودن

 

از سياهي چرا حذر كردن، شب پر از قطره هاي الماس است،آنچه از شب به جاي مي ماند  عطر سكر آور گل ياس است.

 

یک غم به تنهایی برای نابودی هزاران شادی کافی است.

 

کاش مي شد کاش هاي زندگي  گم شوند پشت نقاب بندگي،  کاش مي شد کاش ها مهمان شوند،   در ميان غصه ها پنهان شوند،   کاش مي شد آسمان غمگين نبود،  رد پاي قهر و کين رنگين نبود  کاش مي شد... 

 

عشق.......... هميشه چشمان تو نوازشگر تن خسته من است. من امروز با تني خسته به افقها خيره‌ام به انتظار ديدن چشمهاي تو و چه انتظار شيريني اکنون اي مهربان با نگاه مهربانت جنگل سوخته تنم را صفايي دوباره ببخش چشمانت را از من دريغ مکن که اين گرمي تن از نگاه توست. بگذار با چشمان تو ببينم. من از چشمان تو همه خوبيها را آموخته‌ام .من عشق و مستي را با تو آغاز کرده‌ام.

 

چه زيباست دوست داشتن و چه بي معني است نفرت چه زيباست فهميدن آن شعري که شاعرش با عشق مي خواند چه پاک و بي آلايش است آن ماهي که از قفس شيشه اي تنگ رهايي ميافت به اعماق اقيانوسها ميپيوست چه نشاط آفرين است ديدن تو با آن چشمان زيبا دلم مي خواست آن چشمان زيبا را در قفس طلايي قلبم محسوس مي کردم آنوقت مطمئن مي شدم که آنها هميشه مال من هستند...

 

تنهاييت را به شقايقها گفتي و مهرباني را به بال كبوتران نوشتي و به سمت ما پرواز دادي. تو همان مسافر غريبي كه سيب را فهميدي و آب را معنا كردي ، تو همان دوره گرد آشنايي كه شهر سكوت, را به آواز شقايقها پيوند دادي . شعرهايت را نفهميدند و با تو نامهربان بودند. تنهايي تو تنهايي من است.

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :