امروز می خوام در باره يه عارف براتون بنويسم. يه عارف و مرشد هندی به نام اوشو.

اوشو در يازده سپتامبر ۱۹۳۱ در ماديا پرادش هند متولد شد. نهگامی که تنها پسر بچه ای هفت ساله بود پدر بزرگش را از دست داد.اين در حالی اتفاق افتاد که پيرمرد بيمار سوار بر درشکه،سر بر روی پای نوه اش گذاشته بودو راهی طولانی  را به سوی نزديکترين پزشک آن حوالی می پيمود. اين حادثه تاثير عميقی بر اوشو گذاشت و باعث بر انگيختن تصميمی راسخ در  او برای کشف آنچه ابدی و ناميراست شد.

در ۲۱ سالگی نور الهی بر او تابيد و او را به کمال و اشراق رساند.

اوشو در ۲۱ سالگی از دانشگاه ساگار با رتبه ممتاز در فلسفه فارغ التحصيل شد و به مدت نه سال در دانشگاه جبل پور هند مشغول به تدريس فلسفه شد. در همين حين او به تمام هندوستان سفر می کرد و با رهبران اديان مختلف در انظار عموم به بحث و مناظره می پرداخت. اوشو بيش از ۳۵ سال به طور مستقيم با افرادی که به ملاقاتش می آمدند در ارتباط بود و ديدگاههای خود را در  رابطه با ويژگيهای انسانی نوين در اختيارشان قرار می داد و سعی می کرد پلی  ميان حقايق قديمی و واقعيات جاری امروز برقرار نمايد.

پس از مدتی اوشو به آمريکا دعوت شد تا انديشه اش را جهانيان عرضه کند.هزاران نفر از مريدانش در سرزمينی باير گرد آمدند و آنجا را در دل کويربا عشق تبديل به سرزمينيسر سبز و زيبا نمودند. اما مدتی پس از موفقيت اوشو مخالفانش از گوشه و کنار سر برآوردند و پس از چهار سال اوشو را مجبور به ترک آمريکا کردند.

مدتی بعد اوشو سفری را به دور دنيا آغاز کرد و موجب شد که افراد بيشتری به تعاليمش علاقه مند گردند.

سر انجام اوشو به هندوستان برگشت . هزاران فر از سراسر دنيا مجددا به گرد اين عارف کم نظير جمع شدند و اجتماعی جديد را شکل دادند.

سرانجام اوشو در ۱۹ ژانويه ۱۹۹۰ کالبد خاکی خود را ترک نمود.و به ابديت پيوست.

هزاران سخنرانی از وی در بيش از ۶۵۰ جلد انتشار يافت و به بيش از ۳۰ زبان ترجمه شد.هر ساله بيش از هزاران نفر به مجمع بين المللی  اوشو سفر می کنند و در سرزمين بودا به مراقبه و مديتيشن می پردازند.

 

 

نشانه هاي عاشق بودن  سه تاست . اولي ,اغناي محض . به هيچ چيز ديگري نياز نيست .دوم آينده وجود ندارد . همين لحظه عشق ابديت دارد , نه لحظه بعد ،نه فردا، نه آ ينده . و سوم ,  وجودت از ميان بر ميخيزد ديگر وجود نداري .اگر هنوز وجود داشته باشي معني اش اين است كه هنوز وارد معبد عشق نشده  ای

 

هر لحظه را چنان زندگی کن که گويی واپسين لحظه است.چه کسی می داند....شايد آخرين لحظه باشد.

برده نباش،تا جايی پيرو جامعه باش که احساس ميکنی لازم است،اما همواره حاکم بر سرنوشت خود باش.

به کمی سبکسری نيازداری تا از زندگی لذت ببري،و به کمی  شعور تا از لغزش ها بپرهيزي،همين کافی است.

چه بسيارند انسانهايی که تنها به جرم اهل دل بودن وارتباط نداشتن با دنيايی که ساخته ذهن بشر است ديوانه لقب  می گيرند.

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :