من دلم مي خواهد خانه اي داشته باشم پر دوست....كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند  آرام.....گل بگو گل بشنو.....هر كسي مي خواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد......شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست.......شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست...... بر درش برگ گلي مي كوبم.......و به يادش با قلم سبز بهار......مي نويسم اي يار خانه ي دوستي ما اينجاست...... تا كه سهراب نگويد ديگر... خانه ي دوست كجاست؟؟

صداقت يعني از مرزافقها به قصد ديدن رويت گذشتن ميان کوچه هاي سبز احساسي به دنبال قدمهاي تو گشتن نجابت يعني از باغ نگاهت به رسم عاطفه يک شاخه مريم چيدن

 

هر چه می‌نوشمت تشنه‌ترم ای عطش آورترین آب! ای تلخ‌ترین شیرینی! ای سبک‌ترین سنگینی! تو غمناکترین شادی زندگی‌ام هستی. تو شادی بخش‌ترین اندوه هستی‌ام هستی. ای اتفاق ساده‌ی پیچیده! چرا مرا نمی‌سوزانی ای سردترین شعله‌ی هستی! ای پَرِ سنگین رها شده از گمنامترین پرنده‌ی مهاجر هستی! شهر پرنده‌ها کجاست؟"

 

يا خدايان مي خواهند جلوي شر را بگيرند ولي قادر نيستند يا مي توانند ولي نمي خواهند يا نه مي توانند و نه مي خواهند يا هم مي خواهند و هم مي توانند. اگر مي توانند ولي نمي خواهند، بدخواهند /اگر نه مي توانند و نه مي خواهند ، ناتوان و بدخواهند/ اگر هم مي خواهند و هم مي توانند، پس ديگر منتظر چه هستند!!؟؟
                                                                                           اپيکور فيلسوف يوناني قرن سوم

 

در سفر زندگي نشستن در قطار زيبا مهم نيست مهم تر آن است كه در ايستگاه زيبايي پياده شوي

 

چه نجيب اند آن دلهاي اندوهگيني كه اندوهشان مانع نيست كه با دلهاي شادمان آواز سر دهند

 

من تمام بي كسي هايم را قامت بسته ام و در طولاني ترين سجده اندوه به اندازه همه نبودنهايت اشك مي ريزم و به بلنداي يلداي فراقت با آهي از عمق قلب هزارپاره ام ، كابوس رفتنت را خاكستر مي كنم .  
.بگذار بي ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ مي شود ، وقتي نيستي دلتنگي هايم را قاب مي كنم .لحظه لحظه غروبي را كه نيز دلتنگ تو و چشمان باراني ات مي شوم ، قاب مي كنم تا وقتي آمدي نشانت دهم كه شايد ديگر تنهايم نگذاري ....!

سكوتم
با صداي مگسي مي شكند
و دلم
با ياد كسي......

 

به فرهاد گفتند كه كوه بكند!
به من گفته اند كه دل بكنم!
كدام يك سخت تر است؟!!

 

 

گفتی : نخواهی رفت خواهی ماند، تا ابد دوست خواهی داشت، اما تمام نرفتن ها را رفتی ،تمام ماندن ها را نماندی،تمام دوست داشتن را تنفر ورزيدی،قلبم از تمام ناملايمات در رنج است،از همه بيزارم......ازتمام ماندن ها و رفتن ها از تو....از عشقت ..... از تمام لحظات رفتنت حالا آسوده خيال و سبکبال برو قبول دارم که تنها بازنده اين بازی احمقانه من بودم منی که همه آرزويم توبودی و عشق پوشاليت غم تمام وجودم را آلوده کرده اشک مهمان لحظات تنهايی چشمانم است و درد که هميشه و هميشه قلبم را ميازارد..... امشب به اندازه غم تمام بشريت دلتنگم .... کاش فریاد رسی بود در این سکوت شبانه...

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :