فیلترهای سه گانه سقراط






قدرت تکلم و سخن گفتن نعمتی بزرگ است که خداوند به انسان ارزانی داشته.حضرت علی می فرماید تا زمانی که سخنی را بر زبان نرانده ای بنده توست اما به محض آنکه آن سخن را گفتی تو بنده آن می شوی.ما آدمها عادت داریم خیلی راحت خیلی چیزها را بر زبان بیاوریم و اصلا به تاثیر سخن خود در فرد مخاطب توجه نداریم. به قول پائولو کوئیلو نویسنده مشهور برزیلی، کلمه مخرب ترین سلاحی است که انسان تا کنون خلق کرده است. با کلمات می توان تنها در چند ثانیه زخمی را در قلبی ایجاد کرد که خوب شدن و التیام یافتن آن سالها به طول بیانجامد. زبان مانند شمشیری دو لبه است ،پس در موقع استفاده از آن مواظب باشیم آن را در برابر چه کسی به کار بگیریم.





در یونان باستان ، سقراط تا حد زیادی به دانشمندی اشتهار داشت. روزی یکی از آشنایان فیلسوف بزرگ به دیدارش آمد و گفت : می دانی درباره دوستت چه شنیده ام ؟
سقراط جواب داد : یک دقیقه صبر کن ، قبل از اینکه چیزی بگویی می خواهم امتحان کوچکی را بگذرانی که به آن تست فیلتر سه گانه می گویند.
آشنا پرسید: فیلتر سه گانه ؟
سقراط ادامه داد: قبل از اینکه با من درباره دوستم صحبت کنی، شاید بد نباشد که چند لحظه صبر کنی و چیزهایی را که می خواهی بگویی فیلتر کنی . به همین خاطر به این امتحان، تست فیلتر سه گانه می گویم.
اولین فیلتر، حقیقت است. تو کاملا مطمئنی مطالبی که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟ مرد گفت : نه، درحقیقت من همین الان درباره اش شنیدم و...
سقراط گفت : بسیار خوب، پس تو واقعا نمی دانی که حقیقت دارد یا خیر.
حالا دومین فیلتر را امتحان می کنیم، دومین فیلتر نیکی است. چیزی که می خواهی راجع به دوست من بگویی، مطلب خوبی است؟
مرد جواب داد: نه، کاملا برعکس ... .
سقراط ادامه داد: خُب، پس تو می خواهی به من راجع به او چیز بدی بگویی اما دقیقا از درستی آن مطمئن نیستی. هنوز باید امتحان را ادامه دهی چون هنوز یک فیلتر باقی مانده: فیلتر فایده. مطلبی که می خواهی راجع به دوستم به من بگویی، فایده ای برای من دارد؟ مرد جواب داد: نه، نه واقعاً.
سقراط نتیجه گیری کرد : اگر چیزی که می خواهی به من بگویی نه حقیقت است نه خوبی دارد و نه فایده ای دارد، پس چرا اصلاً بگویی ؟؟؟



  
نویسنده : حسن ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : زبان

حکمت خداوندی

باز هم یه داستان خیلی خیلی زیبا در باره حکمت کارهای حکیم بزرگ رو براتون میذارم.کاش دفعه دیگه که خواستیم از کارهای خدا ایراد بگیریم و اونو نقد و بررسی کنیم یه کم عمیق تر فکر کنیم...

 




تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد
.
مرد خسته، و حیران بود. نجات دهندگان می گفتند: “فقط کار خدا بود که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم


حذف ویرایش نمایش مطلب
ارسال شده در جمعه، ۱ آبان ۱۳۸۸ - ساعت ۶:٠٩ ‎ب.ظ - نظرات: 0
  
نویسنده : حسن ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : حکمت خدا

معراج آسمانها

من از معراج آسمانها می آیم


همه ی طبقات آسمان را گشته ام ، در دل
ستاره باران نیمه شبهای روشن و مهربان تابستان ، بر جاده کهکشان تاخته ام ، صحرای ابدیت را درنوردیده ام ، بال در بال فرشتگان ، در فضای پاک ملکوت شنا کرده ام ، با خدایان ،ایزدان با همه ی الهه های زیبای آسمان ، با همه ارواح جاویدی که در نیروانای روشن و بی وزش آرام یافته اند آشنا بوده ام .از هر جا ، از هر یک یادی ، یادگاری ، برایت آورده ام . از سیمای هر کدام زیباترین خط را ربوده ام ، از اندام هر یک نازنین طرح را گرفته ام ، از هر گلی ، افقی ، دریایی ، آسمانی ، چشم اندازی ، رنگی دزدیده ام ، و ، با دست و دامنی پر از خطها و رنگها و طرح های آن سوی این آسمان زمینی ، از معراج نیمه شبان تنهایی ، به دامان مهربان تو – ای دامن حریر مهتاب شبهای زندگی سیاه من – فرود آمده ام ، نشسته ام تا آن ودیعه ها که از آسمانها آورده ام در دامن تو ریزم .
برگرفته از کتاب هبوط در کویر

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸