عشق

عشق را با تمام وجود فریاد خواهم زد،تا به دنیا ثابت کنم " تمام مسیرها به طرف مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد.

بیا لبخند بزنیم بدون انتظار پاسخی از دنیا،و بدان که روزی آنفدر شرمنده میشود که به جای پاسخ لبخند،به تمام ساز هایمان خواهد رقصید. باور کن.

 

اولین کسی باش که می خندد،وفتی هیچ دلیلی برای خندیدن نمی بینی،همان زمانی است که بیشترین نیاز به خندیدن است.

 

یک غم به تنهایی برای نابودی هزاران شادی کافی است.

 

 اگر به آیینه بنگری،برای افتخار کردن،چیزهایی زیباتر از غمهایت خواهی یافت ،دوست من.

 

 از شکست خوردن  نهراس،چرا که روزی تنهایی تلخ دستانت تداعی می کند..... که بهترین سالهای عمرت را در بین صفحات آیین دوست یابی گذرانده ای.

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : عشق ، شکست ، شادی

ماه تابید

ماه تابید،ستاره ای درخشید،تاریکی شب عطر وجودت را تمنا داشت،و طنین صدای تو  را درخود ابدی کرد و آنگاه که نسیم،آهنگ بودن و ماندن را زمزمه کرد، من در کنارت شعله زدم، در باورت  خیمه زدم و در هستی ات گم شدم.

و تو چه معصومانه لبخند زدی و قطره اشکی در  کنار چشمانت فدای بودن و ماندن و عاشقانه گفتن شد.اما قطره اشک طعم تلخ نیستی را از من گرفت.

و آنگاه ماه نگاه عمیقی کرد و گقت دوستش بدار.

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : عشق ، شب ، ستاره

شبان غم تنهایی

با سلام مجدد به همهگی

  قسمتی از یکی از اشعار بسیار زیبای حمید مصدق رو براتون می نویسم امیدوارم که خوشتون بیاد...

 

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطر آلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش بر شط  مواج سیاه

همه عمر سفر می کردم

**********************

   ****************

       **********

          *****

            **

            *

داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود برگردد.  سرباز قبل از اینکه به خانه برسد از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خاهم او را با خود به خانه بیاورم .  پدر ومادر او گفتند ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.  پسر ادامه داد ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید . او در جنگ آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد  و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند. پدرش گفت پسرم متاسفیم که این مشکل برای او بوجود امده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی پیدا کند. پسر گفت نه من می خواهم او با ما زندگی کند. آنها در جواب گفتند:نه فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او ارامش ما را بر هم بزند. در این هنگام پسر گوشی را قطع کرد.چند روز بعد پلیس نیویورک به والدین او خبر داد که پسر آنها خودکشی کرده است. آنها سراسیمه به نیویورک رفتند تا در پزشکی قانونی جسد را شناسایی کنند.  با دیدن جسد قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد پسر آنها یک دست و پا نداشت.

                                                        ++++++++++

                                                          ++++++++

                                                        

با یک شکوفه

با تو من آغاز می کنم

حماسه بزرگ عشق را...

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :