چه  سخاوتمند است دلی که خود غرق در غم است ولی برای شادمانی ديگران ترانه سر ميدهد. نظرتون در باره داستان زير چيه؟

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ  تكاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد.  آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف  مي‌زدند. هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي‌نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد براي  هم‌اتاقيش توصيف مي‌كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي‌گرفت. اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌كرد ، هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌كرد. روزها و هفته‌ها سپري شد. يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي‌جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامشاز دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند. مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند. در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌كرده چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف كند ! پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببيند.

 

                    

بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ پرتاپ می کنن
ولی قورباغه ها جدی جدی می میرن.

 

من نمیدانم هنوز
در میان باغ پر شکوفه دلت
جایی برای لانه ساختن مرغ عشق
عاشق رنگین کمان حضورت
هست یا نه؟
و کاش بدانی که مرغ عشق
آسمان بهاری چشمانت را
در شبهای سرد زمستان نیز
فراموش نخواهد کرد
کاش بدانی......
 

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

چند تا  از  نوشته های دکتر شريعتی رو براتون می ذارم اميدوارم که خوشتون بياد.

 

 دلي كه عشق ندارد وبه عشق نياز دارد،

 آدمي را همواره در پي گمشده اش،

 ملتهبانه به هر سو مي كشاند.

 خدا،آزادي،هنر ودوست،

 در بيابان طلب بر سر راهش منتظرند

 تا وي كوزه خالي خويش را از

 آب كدامين چشمه پر خواهد كرد؟

 

اي مرغك اسير

كه در باغي دور دست مي خواني،

در كنج قفست آرام گير،

سرت را در زير بالت پنهان كن،

منقارت را در لاي پرهاي نرم ورنگينت فرو بر،

زمستان است،اي پرستوي اسفندي،

بهار مرده است.                                                                          

 

 

حرفهاي هست براي نگفتن،

وارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد.

چه سخت و غم انگيز است سرنوشت كسي كه طبيعت نمي تواند سرش را كلاه بگذارد,چه تلخ است ميوه درخت بينائي ....                                                              

 

  

باتو, من در خلوت اين صحرا,در غربت اين سرزمين,در سكوت اين آسمان, درتنهايي اين بي كسي,غرقه فرياد و خروش وجمعيتم,درختان برادران من اند وپرندگان خواهران منند وگلها كودكان من اند واندام هر صخره مردي از خويشان من است و نسيم ها قاصدان بشارت گوي من اند و بوي باران,بوي پونه,بوي خاك,شاخهاي شسته,باران خورده,پاك“ :همه خوشترين يادهاي من,شيرين ترين يادگارهاي من.

 

 بي تو, من در خلوت اين صحرا,در غربت اين سرزمين,در سكوت اين آسمان,در تنهايي اين بي كسي,نگهبان سكوتم,حاجب درگه نوميدي,راهب معبد خاموشي,سالك راه فراموشي ها, باغ  پژمرده پامال زمستانم,درختان,هر كدام قامت دشنامي,پرندگان هر كدان سايه نفريني,گلها هر كدام خاطره رنجي,شبح هر صخره, ابليسي,ديوي,غولي, گنگ وپر كينه فرو خفته, كمين كرده مرا بر سر راه, باران زمزمه گريه  در دل من,بوي پونه,پيك پيغامي نه براي دل من,بوي خاك,تكرار دعوت  براي خفتن من,شاخه ها غبار گرفته,باد خزاني خورده,پوك,همه تلخترين يادهاي من,تلخترين ياد گارهای من...                                                                                          

   

با تو, من همه رنگهاي اين سرزمين را آشنا مي بينم

    با تو, همه رنگهاي اين سرزمين مرا نوازش مي كنند

    با تو ,آهوان اين صحرا دوستان همبازي من اند

    با تو ,كوهها حاميان وفادار  خاندان من اند

   با تو ,دريا با من مهرباني مي كند

   با تو ,سپيده هر صبح بر گونه ام بوسه مي زند

   با تو نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه مي كند

   با تو من با بهار مي رويم

   با تو من در عطر ياسها پخش مي شوم

   با تو من در شيره  هر نبات مي جوشم

   با تو من در هر شكوفه مي شكفم

   با تو من در طلوع لبخند مي زنم, در هر تندر فرياد شوق مي كشم,در حلقوم مرغان عاشق مي خوانم,

   در غلغل  چشمه ها مي خندم,در ناي جويباران زمزمه مي كنم, با تو من در روح طبيعت پنهانم,

   در رگ جاريم,در نبض با تو,من بودن را,زندگي را ,عشق را,زيبائي را,مهرباني را, پاک خداوندي را

   مي نوشم.

(  

 

  بي تو, رنگهاي اين سرزمين مرا مي آزارند

  بي تو,آهوان اين صحرا گرگان هار من اند

  بي تو,كوهها ديوان سياه و زشت و خفته اند

  بي تو,دريا گرگي است كه آهوي معصوم مرا مي بلعد

  بي تو, پرندگان اين سرزمين,سايه هاي وحشتند وابابيل بلايند

  بي تو سپيده هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه اي است

  بي تو,نيم هر لحظه رنجهاي خفته را در سرم بيدار مي كند

  بي تو, من با بهار مي ميرم

  بي تو ,من در عطر ياسها مي گريم

  بي تو, من در شيره هر نبات رنج “ هنوز بودن “ را و جراحت روزهائي را كه همچنان زنده خواهم

  ماند  لمس می  کنم.   بي تو ,من با با هر برگ پاييزي مي افتم  بي تو ,من در چنگ طبيعت تنها مي خشكم

   بي تو ,من زندگي را,شوق را, بودن را, عشق را, زيبائي را, مهرباني پاك خداوندي را از ياد مي برم, بي تو

  من مرگ را, پژمردگي را,نيستي را,كينه را,زشتي را,نفرين را, خشمگين خداوندي را مي بينم.

  

حرفهایی هست برای « گفتن » که اگر گوشی نبود نمی گوییم.

و حرفهای هست برای « نگفتن »

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن  فرود نمیآرند.

حرفهای شگفت ،زیبا و اهورایی همین هایند.گ

و سرمایه اهورایی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،

حرفهایی بیتاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه هایی بیقرار آتشند،

و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند،

کلماتی که پاره های بودن آدمیند...

 

 

خداوندا

به من ارامشی عطا كن

تا بپذيرم انچه را كه نمی توانم تغيير دهم

به من شجاعتی عطا كن تا تغيير دهم انچه را كه می توانم تغيير دهم

و به من بينشی عطا كن تا تفاوت بين اين دو را بدانم

و مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنيا و مردم ان مطابق ميل من رفتار كنند 

 

  

                                                                  

 

جويبار را پرسيدند آروزيت چيست ؟ گفت به هم پيوستن و رود شدن قطره را پرسيدند آرزويت چيست ؟ گفت به هم پيوستن و جويبار شدن رود را پرسيدند آرزويت چيست؟ گفت به دريا پيوستن و دريا شدن دريا را پرسيدند آرزويت چيست ؟  گفت هيچ،ولي اي كاش قطره شبنمي بودم  در كنار گلي بي خبر از همه ای کاش و ای

کاش .......    

                                                     

 

                                            

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

امشب عجب تاریک است !

 در سایه سنگین و سکوت مرگبار این شب تاریک هوشیاریم  واپسین لحظات خویش را سپری می کند.  و من ... سرشار از خیالی شوم چشمان خویش را می بندم تا زبانه های آتشین نگاه سنگینم راز جنونم را بر تک ستاره شب نیز  بر ملا نسازد !

آه ،  ای نیروهای اهریمنی !  به سراغم آیید که کینه دیرینه ام به مددهاتان امشب بال و پر خواهد گرفت.

اکنون  روح سرکشم در اطراف منزلش سکنی گزیده و تا ابد چشم بر او خواهد داشت؛  و قلبم تنها برای مرگ قلبش می تپد؛  و دستانم گلویش را تمنا  می کند؛  و پاهایم به  فرمان این هر دو است.

جایی برای درنگ نیست.  می دانم او نیز منتظر است.

در این شبیخون سیاه رنگ نفرت بار،  ارواح ما تا ابد گرفتار خواهند ماند. من و منفور من !  راهی جز این نیست که این فرجام عشق سرخ ما بود... 

اين متن رو يکی از دوستای خوش ذوق و با استعدادم نوشته. من که خيلی خوشم اومد. شما چی؟ نظرتون رو حتما بنويسيد.

 

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

حرفهايی از بزرگان

 

تبسم خرجی ندارد ولی سود بسیار می دهد. (دیل کارنگی)

سکوت، باغ خرد است .(سقراط)

برای نا امید، زمین به اندازه خود او تنگ است .(تولستوی)

اگر مژده ای برای کسی داری ،در دادن آن عجله کن .(موریاک)

بهترین برنامه ریزی برای آینده بهره گیری درست از زمان حال است .(آلبرکامو )

انسان کامل، کسی است که زندگانی خود را به دست خود بسپارد .(آرتور شوپنهاور )

انسان آنقدر وقت ندارد که نیمی از عمرش را صرف نزاع و ستیزه کند .(آبراهام لینکلن)

آزادی اندیشه و قلم و زبان و مجامع و ... موجب آبادانی است .(علی اکبر دهخدا)

اگر نمی توانی یار باشی، لااقل سربار نباش .(دهخدا)

گفت و گوی خود را دوستانه آغاز کنید. (حضرت علی(ع) )

زیباترین اشعار در سراسر جهان لای لای مادران است .(لامارتین)

ایمان، صبر است و بخشش . (حضرت محمد(ص) )

کسی که خوشبخت نباشد، گناهکار است .(اپیکتاتوس)

دل انسان،اهرم تمام اعمال بزرگ است .(بهتون)

آن انسانی عاقل تر است که می داند عقلش کمتر است .(سقراط)

با استقامت به همه چیز می توان رسید. (ژان دولافونتن)

به زبان اجازه نده که قبل از اندیشه ات به راه افتد. (شیلون)

انسان، آفریننده سرنوشت خویش است. (زرتشت)

اگر نتوانیم آزاد زندگی کنیم، بهتر است مرگ را با آغوش باز استقبال کنیم. (مهاتما گاندی)

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

شمع بياريد
عود بسوزيد
پرده به يکسو زنيد از رخ مهتاب...
شايد

اين از غبار راه رسيده
آن سفری همنشين گمشده باشد
.....

 

دشتها آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد رویید

 

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

نفسی تازه کنیم

 

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه دلها را

علف هرز کین پوشانده ست

 

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

 

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست.

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

هيچ فكر كرده ايد كه كيستيد؟ آواز عاشقانه و مجنون چيستيد؟ آيا به شب به فغان گريه كرده ايد؟ يا تا ترانه شب راه رفته ايد؟ يك لحظه پا به افقها نهاده ايد، بي خود ز خويش و تمنا بوده ايد، يك لحظه تا چكاوك وحشي پريده ايد، يا لحظه لحظه به مي  هوش برده ايد، يك لحظه خاطره ها را رها بساز تا قايق خيال دلت،   آب را بساز، با دستهاي كوچك عشقت شنا بکن، امواج نيل گون غم را رها کن، از خود عبور كن كه جهان رودخانه ايست ماهي تو نيستي ، ولي از دل شنا کن.

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

 

زيباترين قلب

 

روزی مرد جوانی وسط شهری ايستاده بود و ادعا می کرد که زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد.جمعيت زيادی جمع شدند.قلب او كاملآ سالم بود و هيچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.پس همه تصديق كردند که قلب او به راستی زيباترين قلبی است که تا کنون ديده اند.مرد جوان،در کمال افتخار،با صدايی بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت.ناگهان پيرمردی جلوی جمعيت آمد و گفت:(اما قلب تو به زيبايی قلب من نيست.)

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپيد،اما پر از زخم بود.قسمتهايی از قلب او برداشته شده و تکه هايی جايگزين آنها شده بود.اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هايی دندانه دندانه در قلب او ديده می شد.در بعضی نقاط شيارهای عميقی وجود داشت که هيچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.مردم با نگاهی خيره به او می نگريستند و با خود فکر می كردند که اين پيرمرد چطور ادعا می کند که قلب زيباتری دارد.

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و خنديد و گفت:(تو حتمآ شوخی می كنی...قلبت را با قلب من مقايسه کن.قلب تو،تنها مشتی زخم و خراش و بريدگی است.)

پيرمرد گفت: درست است،قلب تو سالم به نظر می رسد،اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم.می دانی،هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام.من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام.گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه ی بخشيده شده قرار داده ام.اما چون اين دو عين هم نبوده اند،گوشه هايی دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند،چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند.بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشيده ام،اما آنها چيزی از قلب خود به من نداده اند.اينها همين شيارهای عميق هستند،گرچه دردآورند،اما ياد آور عشقی هستند که داشته ام.اميدوارم که آنها هم روزی بازگردند و اين شيارهای عميق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند.پس حالا می بينی که زيبايی واقعی چيست؟؟

مرد جوان بی هيچ سخنی ايستاد.در حالی که اشک از گونه هايش سرازير می شد به سمت پيرمرد رفت.از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بيرون آورد و با دستهای لرزان به پيرمرد تقديم کرد.پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پير و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه کرد.ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود. زيرا که عشق،از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

 

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

دوستت دارم را بر لبان من مجوي

كه نفسهاي من ،

هر دم،

هزاران بار هجي مي كنند؛ دوس..تت..دا..رم.

و من
آنرا چون چراغي بر فراز غرفه هاي تاريك دل آويخته ام كه زنده بمانم.
چشمهايم را مي بندم .
دوستت دارم را مي بلعم،
تا جاري شود در رگهاي سردم و بسوزاندم كه حيات سيمرغ در آتش است.
دوستت دارم را در روحم مي كارم
كه گندمزاري شود و من در بركت آن سجده شكر بجاي آورم.
دوستت دارم را چون گوشواري زرين به دخترك ساده دلي مي دهم كه هر صبح به شوق ديدنش به آينه بنگرد.
سيناي دل
دوستت دارم را بر لبانم مجوي
كه چشمانم مست نگاه مهربانت است
آن هنگام كه روحم لبريز مي ناب مهرت و دل ساقي حضورت.

بذار بگم من تو رو
اون اندازه دوست دارم
كه ساحل رو دوست دارن
زورق هاي شكسته . . .

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

بي تو يعني منتهاي بي كسي، آسمان  آسمان دلواپسی.

 

مرد بدبخت ترين آدم توي دنيا:وقتي به دنيا مياد همه حال مادرش و مي پرسن وقتي ازدواج مي كنه همه ميگن چه عروس گلي وقتي ميميره ميگن بيچاره زنش

 

دلی  که از بی کسی غمگین است هر کسی را می تواند تحمل کند،هییچ کس بد نیست،دلی که در بی اویی مانده است برق هر نگاهی جانش را می خراشد.

 

امروز سايه پوشيدم زيباترين خاطراتم را دفن کرده ام   رويايي نيست   آرزوهايم راکشتم   و در ژرفاي مخيله ام خواباندم   و آخرين شقايق خشکيده را ميان شعرهايم نشاندم   در لمحه اي سرد   در شراره هايي به وسعت آسمان   شعرهايم سوخت   سوزاندم.

 

ارزشها در ناگفته‌ها پنهانند و ارزش ناگفته‌ها در نگفتن آنها.

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

    

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

سيزده خط برای زندگی

دوستت دارم  نه بخاطر شخصيت تو  بلکه به خاطر شخصيتی که در هنگام با تو بودن پيدا می کنم .

هيچکس لياقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنين ارزشی داشته دارد باعث اشک ريختن تو نمی شود .

اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد  به اين معنی نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد .

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگيرد ولی قلب تو را لمس کند .

بدترين شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسيد .

هرگز لبخند را ترک نکن  حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود .

تو ممکن است در تمام نقاط دنيا فقط يک نفر باشی  ولی برای بعضی افراد تمام دنيا هستی .

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند  نگذران .

شايد خدا خواسته است که ابتدا بسياری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را  به اين ترتيب وقتی او را يافتی بهتر می توانی شکرگذار باشی .

به چيزی که گذشت غم مخور  به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن .

هميشه افرادی هستند که تو را می آزارند  با اين حال همواره به ديگران اطمينان کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده  دوباره اعتماد نکنی .

خود را به فرد بهتری تبديل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص ديگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .

زياده از حد خود را تحت فشار نگذار  بهترين چيزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .

 

     

                                                      

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

 

ميخواي بدون کارت و تلفن وارد نت بشي :


برين تو control panel
. قسمت connection wizard . يه کانکشن اضافه کنيد به اسم       (( خدا ))  user name اون خليي راحته. يوزر نيمش ( ايمان ) . پسوردش ديگه معلومه . دل پاک. شماره تلفن هم نمي خواد فقط بايد حضور دل داشته باشي. دکمه dial رو بزن و connect شو. به خدا آي اس پي خدا نه اشغالي داره نه هيچي . اينو بدونين خدا هيچ وقت بنده اش رو disconnect نمي کنه. فقط کافيه کانکت شين. خدا همه چيز رو براتون آماده مي کنه. چند تا فايل عشق و دوستي و صميميت  download کنين. حواستون باشه به خدا متصلين و سايت هاي بدي و دشمني فيلتر شدن. خدا هاست مجاني داده. ولي به همه نه. کارت اعتباري نمي خواد ولي ... . بايد کمي خلوص ايمان و دل پاکي داشته باشي. خيالتون راحت. اينجا هيچ احد و ناسي نمي تونه هکتون کنه. ويروس هم نيست. ولي بايد قبلش يک آنتي ويروس رو بريزين رو هارد دلتون. اون آنتي ويروس نمازه. البته دانلودش رو تو سايت قرآن مجاني گذاشتن ولي اگر دانلودش کني از ويروس بدي و شر و دشمني و ... در اماني . خدا بزرگترين هکر و ويروس نويسنده رو مي شناسه. ((( شيطان ))) . البته اگر اون آنتي ويروس رو نصب کنی ديگه حتی شيطان هيچ کاری نمي تونه بکنه. برين تو قسمت search . اين عبارات رو سرچ کنيد : خوبي + دوستي + عشق + زندگي . مي بينيد چه ليست بزرگي بهتون مي ده. ولي حالا سرچ کنيد : بدي + دشمني + نفرت .    the url can not find  مي ده. آخه اينا اصلا وجود ندارن اينجا. خيلي گذشته . مي خواي disconnect کني اما دلت نمي خواد . دوست داري بازم online  باشي......

 

 

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

ارزش زمان

 

برای فهمیدن ارزش ده سال :  از زوج های تازه طلاق گرفته بپرس.

برای فهمیدن ارزش چها ر سال : از فارغ التحصیل دانشگاه بپرس.

برای فهمیدن ارزش یک سال : از دانش آموزی که در امتحانات آخر سال رفوزه شده بپرس.

برای فهمیدن ارزش نه ماه  : از  مادری که نوزادی مرده به دنیا آورده بپرس.

برای فهمیدن ارزش یک ماه : از مادری که نوزادی زود رس به دنیا آورده بپرس.

برای فهمیدن ارزش یک هفته : از سردبیر یک روزنامه هفتگی بپرس.

برای فهمیدن ارزش یک ساعت  : از عشاقی که در انتظار یکدیگر به سر می برند بپرس.

برای فهمیدن ارزش یک دقیقه : از شخصی که قطار یا هواپیما را از دست داده بپرس.

برای فهمیدن ارزش یک ثانیه : از بازمانده یک تصادف بپرس.

 برای فهمیدن ارزش یک صدم ثانیه: از شخصی که در المپیک مدال نقره به دست آورده بپرس.

 برای فهمیدن ارزش یک دوست : از کسی که آن را از دست داده بپرس.

 

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

آخرين شيون

 

وقت جان کندن من بود، نمی دانستم

تیغ بر گردن من بود، نمیدانستم

گفتم از سوزش عشق است اگر میمیرم

خنجری در تن من بود، نمیدانستم

ساقی ام قاتل من بود، نمی فهمیدم

میکده مدفن من بود، نمی فهمیدم

آن چه در حجم پر از درد گلویم پژمرد

آخرین شیون من بود ، نمیدانستم

تا نمردم بگذارید که فریاد کنم

دوست هم دشمن من بود نمیدانستم

از همان خنده که معنای عطوفت میداد

نیتش کشتن من بود ، نمیدانستم

انچه من با رقه عاطفه پنداشتمش

آتش خرمن من بود ، نمیدانستم

لحظه وصل من و دوست، خدا می داند

وقت جان کندن من بود نمیدانستم

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

كودك نجوا كرد: «خدایا با من صحبت كن» و یك چكاوك آواز خواند، ولی كودك نشنید. پس كودك با صدای بلند گفت : «خدایا با من صحبت كن» و آذرخش در آسمان غرید، ولی كودك متوجه نشد.كودك فریاد زد: «خدایا یك معجزه به من نشان بده» و یك زندگی متولد شد، ولی كودك نفهمید.كودك نا امیدانه گریه كرد و گفت: «خدایا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم»، پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد. ولی كودك بال های پروانه را شكست و در حالی كه خدا را درك نكرده بود از آنجا دور شد.

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد كرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخ دار به زمین افتاده بود جلب كند. پسرك گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می كند.  برادر بزرگم از روی صندلی چرخ دارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم. برای اینكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم ".

چه خوب که آدمی در زندگی چنان با سرعت حركت نكند كه دیگران مجبور شوند برای جلب توجهش پاره آجر به طرفش پرتاب كنند.

 

 

پسر و پدری داشتند در كوه قدم می زدند كه ناگهان پای پسر به سنگی گیر كرد، به زمین افتاد و داد كشید: آآآ ی ی ی. صدایی از دور دست آمد: آآآ ی ی ی !!
پسرك با كنجكاوی فریاد زد: كی هستی ؟ پاسخ شنید : كی هستی ؟
پسرك خشمگین شد و فریاد زد: ترسو! باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرك با تعجب از پدرش پرسید : چه خبر است؟ پدر لبخندی زد و گفت: پسرم توجه كن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یك قهرمان هستی! صدا پاسخ داد: تو یك قهرمان هستی.
پسرك باز بیشتر تعجب كرد. پدرش توضیح داد: مردم می گویند كه این انعكاس كوه است ولی در حقیقت انعكاس زندگی است. هر چیزی كه بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می دهد. اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را كه بخواهی و هر گونه كه به دنیا و آدم ها نگاه كنی زندگی همان را به تو خواهد داد.

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

قبل از این که این شعر رو بخونین یه لحظه چشماتون رو ببندین و خودتون رو تو سن شصت سالگی تصور کنین.با صورتی پر از چین و چروک و قامتی خمیده از سنگینی بار روزگار.سخته؟ می دونم ،آخه ادم هیچ وقت دوست نداره خودش رو تو یه موقعیت  ضعیف تصور کنه حتی اگه ا ین موقعیت  واقعیتی غیر قابل انکار و به روشنی پیری باشه. تصور کنین که حتی از انجام کارهای عادی خودتون هم ناتوانید. یه قدم  زدن ساده  زیر نور مهتاب ،خاطره  خوشی است که بیشتر  باید در دنیای خاطرات به دنبالش باشین تا درعالم واقعیت.راستی اگه تو سن شصت سالگی به شما فرصت برگشت به دوران جوانی رو بدن چیکار می کنید؟ چطوری از این دوران استفاده می کنید؟ از چه راه های رفته ای بر می گردید و قدم به چه راه های نرفته ای خواهید گذاشت؟ چه کارهای ناتمامی را با اتمام خواهید رساند؟  خوش به حال اونایی که باز هم همون راه خودشون رو دنبال می  کنن یه راه بدون پشیمونی.خوب معطل چی هستسد؟ حتما  که نباید به آخر خط برسید. فکر کنيد همین الان از شصت سالگی برگشتین به امروز. از کجا شروع می کنید؟ دیگه فرصت رو از دست ندید چون می دونید که  دور  فلک درنگ ندارد شتاب کن.....

 

ها ای پسر عزیز و جانم                                  ای راحتی تن و روانم

 ای گلبن گلشن جوانی                                    وی تازه بهار زندگانی

ای حاصل دوره شبابم                                     روزی که غمش کند کبابم

 بنمای دمی گوش خود باز                                گویم سخنان زندگی ساز

شک نیست که از این سخن برنجی                      در  کفه عقل اگر بسنجی

 هشدار زمانه را وفا نیست                               ایام شباب پا به جا نیست

هشدار که دوره جوانی                                   نابوده و نیست جاودانی

 در چهره من که پر شیار است                          بنوشته هزار یادگار است

 هشدار که اگر می توانی                                 خطی ز خطوط صفحه خوانی

این مو نه سپید آسیاب است                               یک صفحه روشن از کتاب است

باور نکنی که روی بابا                                   از روز ازل نبوده زیبا

باور نکنی که در جوانی                                  بوده پدر تو استخوانی

این چهره که زردو استخوانی است                      ته مانده دوران جوانی است

این دیده که هست سخت کم نور                          یک روز بوده به غمزه مشهور

 روزی  که تو امدی به دنیا                               دانستی که رفتنی است بابا

گفتم  چو رسیده نو به بازار                               پس کهنه یقین بود دل آزار

اینک بنما گفته ام گوش                                     یک ذره ز آن مکن فراموش

من آخر خط زندگانی                                        تو اول دوره جوان ی

من پای کشیده بر لب گور                                  تو پای نهاده تازه در شور

من سیلی چرخ خورده در گوش                           تو روی خوشِ گشوده آغوش

من زورق بادبان دریده                                      تو موج غم و بلند ندیده

 من پشت نموده ام به دنیا                                   تو تازه گشوده چشم بینا

 این پیچ و خمی که کرده ام طی                           یک روز مرا بیایی از پی

انروز دهی جوانی از دست                                 اینجاست که آسیا به نوبست

روزی که  نهی مرا به تابوت                               چون چشم تو گشت مات و مبهوت 

بنما نظری  به روی دیوار                                   تصویر پدر شود پدیدار

گوید به زبان بی زبانی                                       رفتیم از این دیار فانی

 ما همسفر گذشتگانیم                                         همگام ز پیش خفتگانیم

پا تا سر خود اگر فروشیم                                     در وادی مردگان خموشیم

تا لحظه مرگ تا بمیری                                      هرگز که رفیق بد نگیری

  

 

 

 

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

مصاحبه با خدا

 

خواب  دیدم  که  گفتگویی  با  خدا  داشتم.

خدا گفت:پس می خواهی با من گفتگو کنی؟

گفتم: اگر وقت داشته باشید.

 

خدا لبخند زد و گفت :وقت من ابدی است.

 

چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من  بپرسی؟

 

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

 

خدا پاسخ داد:این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند ،عجله دارند که زودتر بزرگ شوند،و بعد حسرت دوران کودی را می خورند.

 

این که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.

این که با نگرانی نسبت به آینده،زمان حال فراموش می شود.

 

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند ونه در حال.

 

این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد،و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند..

خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

 

بعد پرسیدم:

به عنوان خالق انسانها،می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟

 

خدا با لبخند پاسخ داد،

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست  داشتن خود کرد

 

.اما می توان محبوب دیگران شد.

 

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

 

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

 

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم،ایجاد کنیم.و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام بیابد.

 

با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.

 

.یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.

 

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت  ببینند.

 

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خودشان را ببخشند.

و یاد بگیرند که من اینجا هستم:

"همیشه"

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

من از تمامیت ارضی یک عشق سخن می گفتم،بر فراز ویرانه ی قلبم.ویرانه های  حاصل از تهاجم ناگهانی چشمانت! و چه کودکانه دروغ می گفتم، شهر در امن و امان است.

 

کاش قلبم درد تنهايی نداشت

چهره ام هرگز پريشانی نداشت

برگ های آخر تقويم عشق

حرفی از يک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سرد عشق را

                            بی خطر پيمود و قربانی نداشت

 

 

عشق را با تمام وجود فریاد خواهم زد،تا به دنیا ثابت کنم " تمام مسیرها به طرف مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد.

 

بیا لبخند بزنیم بدون انتظار پاسخی از دنیا،و بدان که روزی آنفدر شرمنده میشود که به جای پاسخ لبخند،به تمام ساز هایمان خواهد رقصید. باور کن.

 

اولین کسی باش که می خندد،وفتی هیچ دلیلی برای خندیدن نمی بینی،همان زمانی است که بیشترین نیاز به خندیدن است.

 

به دوباره آمدنت كه مي ارزي ... آنقدر نيامدي كه ترانه ها هم طنين تنهايي شد ... به دوباره بودنت كه مي پايم .... آنقدر نبودي كه ترانه ها همه بهانه دلتنگي شد ... به دوباره ها به طنين دل تنگي ...وبهانه تنهايي به نيامدن وبودن

 

از سياهي چرا حذر كردن، شب پر از قطره هاي الماس است،آنچه از شب به جاي مي ماند  عطر سكر آور گل ياس است.

 

یک غم به تنهایی برای نابودی هزاران شادی کافی است.

 

کاش مي شد کاش هاي زندگي  گم شوند پشت نقاب بندگي،  کاش مي شد کاش ها مهمان شوند،   در ميان غصه ها پنهان شوند،   کاش مي شد آسمان غمگين نبود،  رد پاي قهر و کين رنگين نبود  کاش مي شد... 

 

عشق.......... هميشه چشمان تو نوازشگر تن خسته من است. من امروز با تني خسته به افقها خيره‌ام به انتظار ديدن چشمهاي تو و چه انتظار شيريني اکنون اي مهربان با نگاه مهربانت جنگل سوخته تنم را صفايي دوباره ببخش چشمانت را از من دريغ مکن که اين گرمي تن از نگاه توست. بگذار با چشمان تو ببينم. من از چشمان تو همه خوبيها را آموخته‌ام .من عشق و مستي را با تو آغاز کرده‌ام.

 

چه زيباست دوست داشتن و چه بي معني است نفرت چه زيباست فهميدن آن شعري که شاعرش با عشق مي خواند چه پاک و بي آلايش است آن ماهي که از قفس شيشه اي تنگ رهايي ميافت به اعماق اقيانوسها ميپيوست چه نشاط آفرين است ديدن تو با آن چشمان زيبا دلم مي خواست آن چشمان زيبا را در قفس طلايي قلبم محسوس مي کردم آنوقت مطمئن مي شدم که آنها هميشه مال من هستند...

 

تنهاييت را به شقايقها گفتي و مهرباني را به بال كبوتران نوشتي و به سمت ما پرواز دادي. تو همان مسافر غريبي كه سيب را فهميدي و آب را معنا كردي ، تو همان دوره گرد آشنايي كه شهر سكوت, را به آواز شقايقها پيوند دادي . شعرهايت را نفهميدند و با تو نامهربان بودند. تنهايي تو تنهايي من است.

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

                  

 

                            

من / عشق

پاك                  يعنی

سرزمين                      لحظه

يعنی                                 بيداد

عشق                                    من

باختن                                                          عشق

جان                                                                        يعنی

زندگی                                                                             ليلی و

قمار                                                                                مجنون

در                                          عشق يعنی ...                                  شدن

ساختن                                                                                  عشق

دل                                                                                      يعنی

كلبه                                                                           وامق و

يعنی                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فردای                                يعنی

كودك                          مسجد

يعنی               الاقصی

عشق /    من

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

چند بار تا حالا تو زندگی دل کسی رو شکستين؟ چند بار تا حالا خواسته يا ناخواسته با زخم زبان دل عزيزی رو بدرد آوردين؟ اصلا تا حالا به کلماتی که خيلی عادی و راحت به زبون ميارين فکر کردين؟  تا حالا فکر کردين که خورد کردن يه نفر اونم فقط و فقط با کلمات چقدر ساده و راحته؟ تا حالا شده از خودتون بپرسين چرا اون حرف رو زدم؟ تا حالا شده بشينين و فکر کنين که اون جمله به ظاهر ساده تون چه بلايی ممکنه  به سر طرف مقابلتون بياره؟ می دونين مخرب ترين و  ويرانگرترين سلاحی که بشر از آغاز خلقت تا حالا خلق کرده کلمه است؟ و باز می دونين که همين کلمات به ظاهر ساده ، اگه درست به کار گرفته بشن چه قدرت مثبتی دارن؟ کاش می شد دفعه بعد که  خواستيم حرفی بزنيم اول يه بار اونو  رو خودمون امتحان کنيم. و هرگز فراموش نکنيم که : چينی بشکسته را پيوند زدن مشکل است. 

 

تصميم مهم

 

پسر بچه اي شرور اطرافيان خود را با سخنان زشتش ناراحت مي كرد.روزي پدرش جعبه اي پر از ميخ به او داد و گفت:هربار كه كسي را با حرفهايت ناراحت كردي،يكي از اين ميخها را به ديوار انبار بكوب.روز اول،پسرك بيست ميخ را به ديوار كوبيد.پدرش از او خواست تا سعي كند تعداد دفعاتي كه ديگران  را مي آذارد كم كند.پسرك تلاشش را كردوتعداد ميخهاي كوبيده شده به   ديوار كمتر و كمتر شد.يك روز پدرش به او پيشنهاد كرد تا هر بار كه توانست از كسي بابت حرفهايش معذت خواهي كند،يكي از ميخها را از ديوار بيرون بياورد.روزها گذشت تا اينكه يك روز پسرك پيش پدرش آمدوبا شادي گفت:بابا،امروز تمام ميخها را از ديوار بيرون آوردم!پدر دست پسرش را گرفت و با هم به  انبار رفتند،پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت:آفرين پسرم!كار خوبي انجام دادي.اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن.ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست.وقتي تو عصباني مي شوي وبا حرفهايت ديگران را ميرنجاني،چنين اثري بر قلبشان ميگذاري.تو مي تواني چاقويي را در دل انساني فرو كني وآن را بيرون آوري،اما هزاران بار عذرخواهي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب كند.

 

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

  امروز می خوام در باره يه عارف براتون بنويسم. يه عارف و مرشد هندی به نام اوشو.

اوشو در يازده سپتامبر ۱۹۳۱ در ماديا پرادش هند متولد شد. نهگامی که تنها پسر بچه ای هفت ساله بود پدر بزرگش را از دست داد.اين در حالی اتفاق افتاد که پيرمرد بيمار سوار بر درشکه،سر بر روی پای نوه اش گذاشته بودو راهی طولانی  را به سوی نزديکترين پزشک آن حوالی می پيمود. اين حادثه تاثير عميقی بر اوشو گذاشت و باعث بر انگيختن تصميمی راسخ در  او برای کشف آنچه ابدی و ناميراست شد.

در ۲۱ سالگی نور الهی بر او تابيد و او را به کمال و اشراق رساند.

اوشو در ۲۱ سالگی از دانشگاه ساگار با رتبه ممتاز در فلسفه فارغ التحصيل شد و به مدت نه سال در دانشگاه جبل پور هند مشغول به تدريس فلسفه شد. در همين حين او به تمام هندوستان سفر می کرد و با رهبران اديان مختلف در انظار عموم به بحث و مناظره می پرداخت. اوشو بيش از ۳۵ سال به طور مستقيم با افرادی که به ملاقاتش می آمدند در ارتباط بود و ديدگاههای خود را در  رابطه با ويژگيهای انسانی نوين در اختيارشان قرار می داد و سعی می کرد پلی  ميان حقايق قديمی و واقعيات جاری امروز برقرار نمايد.

پس از مدتی اوشو به آمريکا دعوت شد تا انديشه اش را جهانيان عرضه کند.هزاران نفر از مريدانش در سرزمينی باير گرد آمدند و آنجا را در دل کويربا عشق تبديل به سرزمينيسر سبز و زيبا نمودند. اما مدتی پس از موفقيت اوشو مخالفانش از گوشه و کنار سر برآوردند و پس از چهار سال اوشو را مجبور به ترک آمريکا کردند.

مدتی بعد اوشو سفری را به دور دنيا آغاز کرد و موجب شد که افراد بيشتری به تعاليمش علاقه مند گردند.

سر انجام اوشو به هندوستان برگشت . هزاران فر از سراسر دنيا مجددا به گرد اين عارف کم نظير جمع شدند و اجتماعی جديد را شکل دادند.

سرانجام اوشو در ۱۹ ژانويه ۱۹۹۰ کالبد خاکی خود را ترک نمود.و به ابديت پيوست.

هزاران سخنرانی از وی در بيش از ۶۵۰ جلد انتشار يافت و به بيش از ۳۰ زبان ترجمه شد.هر ساله بيش از هزاران نفر به مجمع بين المللی  اوشو سفر می کنند و در سرزمين بودا به مراقبه و مديتيشن می پردازند.

 

 

نشانه هاي عاشق بودن  سه تاست . اولي ,اغناي محض . به هيچ چيز ديگري نياز نيست .دوم آينده وجود ندارد . همين لحظه عشق ابديت دارد , نه لحظه بعد ،نه فردا، نه آ ينده . و سوم ,  وجودت از ميان بر ميخيزد ديگر وجود نداري .اگر هنوز وجود داشته باشي معني اش اين است كه هنوز وارد معبد عشق نشده  ای

 

هر لحظه را چنان زندگی کن که گويی واپسين لحظه است.چه کسی می داند....شايد آخرين لحظه باشد.

برده نباش،تا جايی پيرو جامعه باش که احساس ميکنی لازم است،اما همواره حاکم بر سرنوشت خود باش.

به کمی سبکسری نيازداری تا از زندگی لذت ببري،و به کمی  شعور تا از لغزش ها بپرهيزي،همين کافی است.

چه بسيارند انسانهايی که تنها به جرم اهل دل بودن وارتباط نداشتن با دنيايی که ساخته ذهن بشر است ديوانه لقب  می گيرند.

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

من دلم مي خواهد خانه اي داشته باشم پر دوست....كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند  آرام.....گل بگو گل بشنو.....هر كسي مي خواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد......شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست.......شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست...... بر درش برگ گلي مي كوبم.......و به يادش با قلم سبز بهار......مي نويسم اي يار خانه ي دوستي ما اينجاست...... تا كه سهراب نگويد ديگر... خانه ي دوست كجاست؟؟

صداقت يعني از مرزافقها به قصد ديدن رويت گذشتن ميان کوچه هاي سبز احساسي به دنبال قدمهاي تو گشتن نجابت يعني از باغ نگاهت به رسم عاطفه يک شاخه مريم چيدن

 

هر چه می‌نوشمت تشنه‌ترم ای عطش آورترین آب! ای تلخ‌ترین شیرینی! ای سبک‌ترین سنگینی! تو غمناکترین شادی زندگی‌ام هستی. تو شادی بخش‌ترین اندوه هستی‌ام هستی. ای اتفاق ساده‌ی پیچیده! چرا مرا نمی‌سوزانی ای سردترین شعله‌ی هستی! ای پَرِ سنگین رها شده از گمنامترین پرنده‌ی مهاجر هستی! شهر پرنده‌ها کجاست؟"

 

يا خدايان مي خواهند جلوي شر را بگيرند ولي قادر نيستند يا مي توانند ولي نمي خواهند يا نه مي توانند و نه مي خواهند يا هم مي خواهند و هم مي توانند. اگر مي توانند ولي نمي خواهند، بدخواهند /اگر نه مي توانند و نه مي خواهند ، ناتوان و بدخواهند/ اگر هم مي خواهند و هم مي توانند، پس ديگر منتظر چه هستند!!؟؟
                                                                                           اپيکور فيلسوف يوناني قرن سوم

 

در سفر زندگي نشستن در قطار زيبا مهم نيست مهم تر آن است كه در ايستگاه زيبايي پياده شوي

 

چه نجيب اند آن دلهاي اندوهگيني كه اندوهشان مانع نيست كه با دلهاي شادمان آواز سر دهند

 

من تمام بي كسي هايم را قامت بسته ام و در طولاني ترين سجده اندوه به اندازه همه نبودنهايت اشك مي ريزم و به بلنداي يلداي فراقت با آهي از عمق قلب هزارپاره ام ، كابوس رفتنت را خاكستر مي كنم .  
.بگذار بي ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ مي شود ، وقتي نيستي دلتنگي هايم را قاب مي كنم .لحظه لحظه غروبي را كه نيز دلتنگ تو و چشمان باراني ات مي شوم ، قاب مي كنم تا وقتي آمدي نشانت دهم كه شايد ديگر تنهايم نگذاري ....!

سكوتم
با صداي مگسي مي شكند
و دلم
با ياد كسي......

 

به فرهاد گفتند كه كوه بكند!
به من گفته اند كه دل بكنم!
كدام يك سخت تر است؟!!

 

 

گفتی : نخواهی رفت خواهی ماند، تا ابد دوست خواهی داشت، اما تمام نرفتن ها را رفتی ،تمام ماندن ها را نماندی،تمام دوست داشتن را تنفر ورزيدی،قلبم از تمام ناملايمات در رنج است،از همه بيزارم......ازتمام ماندن ها و رفتن ها از تو....از عشقت ..... از تمام لحظات رفتنت حالا آسوده خيال و سبکبال برو قبول دارم که تنها بازنده اين بازی احمقانه من بودم منی که همه آرزويم توبودی و عشق پوشاليت غم تمام وجودم را آلوده کرده اشک مهمان لحظات تنهايی چشمانم است و درد که هميشه و هميشه قلبم را ميازارد..... امشب به اندازه غم تمام بشريت دلتنگم .... کاش فریاد رسی بود در این سکوت شبانه...

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

 

تو را من چشم در راهم....

و تا بازگشت آخرين پرستوی مهاجر چشم به راهت خواهم ماند....

 

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

 

کی ميگه فقط آدمها عاشق ميشن؟

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

تا حالا شده که نسبت به عشقتون شک کنيد؟ يا کسی به عشقتون شک کنه؟اگه يه روز يه نامه  خيلی غير منتظره از کسی که دوستش دارين به دستتون برسه و توش نوشته باشه که از شما متنفره و ديگه نمی خواد بيشتر از اين به رابطه   با شما ادامه بده چيکار می کنيين؟  شايد فکر می کنين که دنيا به آخر رسيده؟ شايد هم زنگ می زنيد و هر چی که دلتون می خواد بهش ميگيد؟ ولی اگه من جای شما بودم هيچ يک از اين کارا رو نمی کردم !!!!

 پس چيکار می کردم؟؟ الان می گم...

 

 هيچي، فقط يه بار ديگه اون نامه رو می خوندم. البته اين بار يه خط در ميون

 

محبت شدیدی که سابق به تو ابراز میکردم

دروغ بود ولی احساس ، يا در حقیقت نفرت من به تو

روز به روز بیشتر می شد و هرروزکه تو رابيشتر می شناختم ،

به سستی و دورویی تو بیشتر پی می بردم

تمام صفات و اخلاق تو بر من روشنتر می شد ، حال مطمئن هستم که

این خشونت و تند خویی  مرا بدبخت خواهد کرد .

اگر سرانجام این ازدواج سر بگیرد تمام عمر را

به پشیمانی خواهم گذراند ولی جدا از هم

خوشبخت خواهيم بود بود. من این نامه را به سادگی نمی نویسم و چقدرناراحت کننده است اگر

بخواهی که هنوز هم با من دوست باشی ، بنابراین از تو می خواهم که

جواب نامه ام را ندهی چون نامه تو سراسر

دروغ و تظاهر است و به هیچ وجه نمیتوان گفت دارای کمترین

عشق واحساسات است بنابراین می خواهم برای همیشه

توو دیگر کارهای تلخ عشقت را فراموش کنم و نمیتوانم خود را راضی کنم که

تو را دوستت داشته باشم و شریک زندگی تو باشم .

  

از اول دوباره يک سطر در ميان بخون تا بفهمی محبت يعنی چی‌

 

پس هيچوقت زود قضاوت نکنيد. شايد  خيلی از موارد ديگه هم تو زندگی هستن که  می تونيم اونا رو يه خط در ميون بخونيم.

 

                           

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

 

 

 

اگر.....

اگر دروغ رنگ داشت

هر روز،شايد

ده ها رنگين کمان

در دهان ما نطفه ميبست

و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود

اگر عشق، ارتفاع داشت

من زمين را در زير پای خود داشتم

و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي

آنگاه شايد پرچم کهربايی مرا در قله ها

به تمسخر ميگرفتی

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند

اگر براستی خواستن توانستن بود

محال نبود،وصال

و عاشقان که هميشه خواهانند

هميشه ميتوانستند تنها نباشند

اگر گناه وزن داشت

هيچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردی

و شايد من، کمر شکسته ترين بودم

اگر غرور نبود

چشمهای مان به جای لبها سخن نميگفتند

و ما کلام دوستت دارم را

در ميان نگاه های گهگاه مان جستجو نميکرديم

اگر ديوار نبود

نزديک تر بوديم،

همه وسعت دنيا يک خانه ميشد

و تمام محتوای يک سفره

سهم همه بود

و هيچکس در پشت هيچ ناکجايی پنهان نميشد

اگر ساعتها نبودند

آزاد تر بوديم،

با اولين خميازه به خواب ميرفتيم

و هر عادت مکرر را

در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم

اگر خواب حقيقت داشت

هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز

لبريز از ناباوری بودم

هيچ رنجی بدون گنج نبود

اما گنجها شايد، بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند

دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند

و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديدید

تا ديگری از سر جوانمردی

بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند

اما بی گمان صفا و سادگی ميمرد،

اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود

همه کافر بودند

و زندگی بی ارزشترين کالا بود

ترس نبود،زيبايی نبود

و خوبی هم، شايد

اگر عشق نبود

به کدامين بهانه می گريستيم و می خنديديم؟

کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آورديم؟

آری! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم

اگر عشق نبود

 اگر کينه نبود

قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند

من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش ميکردم

و تو سنگی را که من به شيشه ات زده بودم

به يادگار نگه ميداشتی

و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهای مهتابی

به سلامتی دشمنانمان می نوشيديم

اگر خداوند يک آرزوی انسان را برآورده ميکرد

من بيگمان

دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم

و تو نيز

هرگز نديدن من را

آنگاه نميدانم

براستی خداوند کداميک را ميپذيرفت؟

 

 

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

نمی دونم شما هم  جزو اون دسته از آدمهايی هستين که وقتی می خوان يه کاری انجام بدن يا يه تصميمی رو عملی کنن همه شرايط بايد به نحو احسن براشون مهيا باشه و با وزش کوچکترين نسيم مخالفی ميدون رو خالی می کنن و  تقصير اونو به گردن زمين و زمان می اندازن يا جزو اون دسته از ادمهايی که وقتی تصميم به انجام يه کار می گيرن ديگه هيچ کس و هيچ چيز جلودارشون نيست؟ حتی زمين و زمان....   و مصداق بارز اين بيت حافظ ميشن که:

چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد

                          من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

ولی مطمئنا پسرک قصه ما از اون دسته دومه که هيچ چيز و هيچ کس جلودارش نيست حتی غول فقر...

 چون  خواستن  توانستن  است

 

 

به عظمت يك شيشه شير

 

پسرك با وجودي كه فقير بود اما از راه دستفروشي امرار معاش مي كرد تا بتواند براي تحصيلات خود پول جمع كند.آخر شب فرا رسيده بود و او هيچ نفروخته بود.به شدت گرسنه بود و نمي دانست با اندك پولي كه  در اختيار دارد چگونه خود را سير كند.اما فشار گرسنگي او را بي طاقت كرده بود.به همين خاطر زنگ مغازه اي را زد و منتظر ماند تا صاحب مغازه در را باز كند و در ازاي پول كمي كه دارد اندكي نان به او بدهد.اما تا صاحب مغازه در را باز كزد،پسرك دستپاچه شد و از مغازه دار كه زن جواني بود تقاضاي يك ليوان آب كرد.مغازه دار كه فهميد پسرك گرسنه است يك ليوان شير براي او آورد.پسرك شير را تا ته سر كشيد وبا احتياط اززن پرسيد كه قيمت آن چقدر مي شود.مغازه دار پاسخ داد:

« خداوند به ما دستور داده كه هرگز براي محبتي كه مي كنيم پول درخواست نكنيم!»

پسرك تشكر كرد و رفت.سالها بعد آن پسر جوان ادامه تحصيل داد و به پايتخت رفت و فوق تخصص قلب گرفت.آن مغازه دار سالها بعد دچار بيماري قلبي شدو چون پزشكان شهرش از درمان او عاجز شدند راهي پايتخت شد.به دليل وخامت بيماري پزشك بيمارستان از پرفسور هوارد كلي تقاضاي كمك نمود.هوارد كلي به محض روبرو شدن با زن و مطالعه پرونده اش او را شناخت.با هزينه خود او را بستري نمود و شخصا چندين عمل جراحي گران قيمت بر روي قلب زن مغازه دار انجام داد.سرانجام معالجات موثر واقع شد و بعد از چند ماه مغازه دار از مرگ حتمي نجات پيدا كردروزي كه زمان ترك بيمارستان فرا رسيد،پاكت صورتحساب را مقابل زن مغازه دار گذاشتند او بي اختيار به گريه افتاد چرا كه مي دانست بايد تا آخر عمر هزينه اين بيمارستان را پرداخت كند.اما وقتي پاكت را باز كرد با كمال  حيرت متوجه شد كه در آن نوشته شده است:

« كل هزينه عمل جراحي مساوي يك ليوان شير است»

امضاء:پرفسور  هوارد كلي 

                                                                                  

                                                                                           ( متن قصه برگرفته از مجله موفقيت‌ )

 

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

  • ما هميشه تو زندگی عادت داريم يک طرف قضيه رو ببينيم و بعد هم بر اساس همون   برداشت ناقص خودمون همه  رو از دم تيع قضاوت خودمون بگذرونيم.  به نظر من که زود قضاوت نکردن اگه تنها راز خوشبختی نباشه يکی از مهمترين اونا هست.شايد باورش برای شما سخت باشه.اگه اين طوره متن زير رو بخونيد و دوباره قضاوت کنيد و اون وقت ببينيد هر روز چند بار تو زندگيتون قضاوت اشتباه داريد؟ چند تا نعمت رو تا حالا  اصلا نديدين؟   چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد .......

 

  • خدا را شکر می کنم که لباسهايم کمی برايم تنگ شده اند
  • اين يعنی: غذايی کافی برای خوردن داشته ام
  • خدا را شکر که در پايان روز از شدت خستگی از پا می افتم
  • اين يعنی: توان سخت کار کردن رو دارم
  • خدا را شکر که بايد زمين را بشورم و پنجره ها را تميز کنم
  • اين يعنی: خانه ای برای زندگی کردن دارم
  • خدا را شکر که سر و صدای همسايه آزارم می دهد
  • اين يعنی: هنوز می توانم بشنوم
  • و خدارا شکر که خريد هديه های سال نو جيبم را خالی می کند
  • اين يعنی: عزيزانی دارم که برايشان هديه بخرم

                                                                                                                

  

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

شما تو زندگيتون  چند بار تا حالا   واقعا و از ته دل به خدا  توکل کرديد؟ حتما ميگين خيلی زياد.... ولی زود قضاوت نکنيد اول داستان زير رو بخونيد و چند لحظه چشماتون رو ببنديد و خودتون رو بذارين جای اون کوه نورد.... نيمه شب.. تک  و تنها .. وسط و زمين و آسمون.... تنها  چند قدم مونده به مرگ.. خوب حالا چی ميگين؟ چند بار؟ جوابتون با جواب اول چقدر تفاوت داره؟؟؟

 

کوه نورد

 

داستان درباره  کوهنوردی است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.او پس از سالهاآماده سازی ماجراجویی را آغاز کرد.ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.همه چیز سیاه بود.اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همانطور که از کوه بالا می رفت،چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.و احساس وحشتناک مکیده شدن توسط جاذبه اورا در خود می گرفت.همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم ، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر می کرد چقدر مرگ به او نزدیک است.ناگهان احساس کرد که طناب دور کمرش محکم شد ،بدنش در میان آسمان و زمین معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود.و دراین لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد« خدایا کمکم کن »

ناگهان صدای پر طنیننی که از آسمان شنیده می شد جواب داد : « از من چه می خواهی ؟ »

- ای خدا نجاتم بده ! 

- واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟

- البته که باور دارم .

- اگر واقعا باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن !

یک لحظه سکوت …

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخزده را مرده پیدا کردند.

 بدنش از یک طناب آویزان بود وبا دستهایش محکم طناب را گرفته بود-

 و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت

 

و شما ؟

چقدر به طنابتان وابسته اید؟

آیا حاظرید آن را رها کنید؟

در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.

هرگز نباید بگویید که او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است.

هرگز فکر نکنید که اومراقب شما نیست.

به یاد داشته باشید که او همواره شما را نگه داشته است.

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

...people live

.people die

...people laugh

.people cry

...some give up

.some still try

!some say Hi

while

!some say Bye

 other may forget you, but never will I

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

به عنوان شروع می خوام چند تا جمله  قشنگ براتون بنويسم اميدوارم که خوشتون بياد

 

به صحرا شدم،عشق باريده بود وزمين تر شده،چنان كه پاي به برف فرو شود،به عشق فرو مي شد.                             

                (بايزيد بسطامي)

 

در عشق دو ركعت است كه وضوء آن درست نيايد الا به خون.

(منصور حلاج)

 

به سراغ من اگر ميآييد پشت هيچستانم

به سراغ من اگر مي آييد،

نرم وآهسته بياييد،

مبادا كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من

(سهراب سپهري)

 

وقتي چيزي جز عشق برايتان نمانده تازه در مي يابيد كه ديگر به چيزي نيازمند نيستيد.

( بودا)

خدايا به آنان كه دوست داري بياموز كه عشق از زندگي كردن برتر است ،و به آنانكه دوست تر مي داري بچشان كه دوست داشتن از عشق برتر.

( دكتر شريعتي )

 

يك چيز مي تواند همه چيز را دگرگون كند انتخاب هدف و چسبيدن به آن.

( اسكات ريد)

 براي تلفظ يك بله يا نه خيلي بيشتر از يك نطق بايد فكر كرد.

( پيتاگور)

پيوسته اين عبارت را در زندگي تكرار كن، همه چيز بستگيي به خودم دارد.

( آندره ژيد)

از ديروز بهره ببر، در حال زندگي كن،و به فكر آينده باش.

 

راه عشق ورزيدن به  هر چيز درك اين نكته است كه بدانيم شايد روزي از دست برود.

( جستر جن)

به خوب نه بگوييد تا بهترين نصيبتان شود.

( ‌زيگلار)

اگر مي خواهيد حرف شما راباور كنند از خود سخن نگوييد.

( پاسكال)

رها كردن را بياموزيد كه كليد خوشبختي است.

( بودا )

 

شايد تا حالا خيلی از اين جمله ها رو تو جاهای مختف خونده باشيم ولی تا حالا به چند تا شون عمل کرديم؟ 

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

با سلام به همه دوستان

از امروز ما هم هستيم .... 

 

  
نویسنده : حسن ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :